|
میدونی چی شد که من دیونه شدم... یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم تمام نقاب هایه منو دزدین و بدون نقاب موندم..با ترس و دلهره به داخل کوچه و خیابون اومدم و به دنباله دزده نقابهام می گشتم و فریاد میزدم حالم دسته خودم نبود...نمی دونستم باید الان چه شخصیتی داشته باشم... عادت نداشتم..... مردم همه منو با دستاشون همه نشون می دادن و می گفتن مردک و نگاه دیوانه شده...دنباله نقاب می گرده.. آره آدم بدون شخصیت دیونه اس....
پ.ن:من برگشتم.... + LOST |
دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم. هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدن.بر در خانه به هم رسیدن و بر تفریح تازه من با هم جنگیدند.. یکی فریاد میزد که این (گناه است) دیگر می گفت(عین تقوا ست) + LOST |
|
| ||||||